تبليغاتX
آموزش طراحي وبسايت

بوي باران

باز باران...با ترانه‌ای غمگین،سرد و سنگین،می‌خورد بر بام خانه...
یادم آید...آه آری،یادم آید بام خانه سوراخ بود...بارش باران،همراه با آه و آخ بود...
باز باران...وای،باز هم باران...می‌چکد از بام خانه...گوش می‌دهم،به ترنم تلخ قطره‌های باران،بر کف سرد خانه...
یادم آید...آری خوب یادم آید...روزی دیگر که باز باران آمد...اما،خانه دیگر سقفی بر آن نبود...دیگر،قطره‌های باران نمی‌ساختند سرود...
سقف فرو ریخت و آوار شد بر فضای خانه...قطرات باران،می‌چکیدند بر این ویرانه،چه بی‌رحمانه...
باز هم باران آمد...اما خانه ویران،سقفی نداشت تا قطره‌های باران،باز بر روی آن،بی‌امان،ترانه ساز کنند...

اما باران،باز و باز و باز هم،بی‌امان می‌بارد...

تنها شعر زندگیم را تقدیم می‌کنم به کودکیهای ده‌سالگیم...


نوشته شده در 15/4/1387ساعت01:48 توسط سياوش| لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 5 از 5 ] [ صفحه بعد ]